تبليغاتX
ღ♥ღI♥U•• کلبه ی عشقღ♥ღ•• I♥U


ღ♥ღI♥U•• کلبه ی عشقღ♥ღ•• I♥U

درد و دل
آثار بجا مانده از غزل شيطون بلا
دوستان غزل شيطون بلا
موضوعات
آمار وب
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
(¯`¤.دل آدما چطوری میشکنه؟.¤´¯)

اولین کسی رو که دوسش داری دلت رو میشکنه و

 

       میره .............!!!!!!!!!!!!

 

       دومین کسی رو که میای دوست داشته باشی

 

       دلت رو بدتر میشکنه و میره ...

 

       بعدش دیگه هیچ چیز واست مهم نیست

 

       و از اون به بعد میشی اون آدمی که هیچوقت نبودی

 

       دیگه دوستی برات رنگی نداره

 

       و اگه یه ادم خوب باهات دوست بشه

 

       تو دلش رو میشکنی تا انتقام خودت رو ازش بگیری

 

       و اون میره به یکی دیگه ...

 

       اینطوریه که دل همه ی آدما میشکنه!!!

 

             

 

دلم گرفت اي همنفس

 

پرم شكست تو اين قفس

 

تو اين غبار تو اين سكوت

 

چه بي صدا نفس نفس

 

از اين نامهربوني ها دارم

 

از غصه مي ميرم رفيق

 

روزای  تنهايي يه روز

 

دستاتو ميگيرم عزیز

 

تو شب گريه ميتوني

 

پناه هق هقم باشي

 

تو اي همزاد هم خونه

 

چي ميشه عاشقم باشي......!!!!

                                                        

 





[+] نوشته شده توسط غزل در 16:11 | |

(¯`¤.چشماشو بست.¤´¯)

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد





[+] نوشته شده توسط غزل در 12:54 | |

(¯`¤.داستان.¤´¯)

درد عاشقی:

هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد
و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد , یک بعد از ظهر سرد زمستانی بود
مثل همیشه سرش پایین بود و فشار پیچک زرد رنگ تنهایی به اندام کشیده اش , اجازه نمی داد تا سرش را بلند کند
می فهمید , عمیقا می فهمید که این نگاه با تمام نگاه های قبلی , با همه نگاه های آدم های دیگرفرق می کند
ترسید , از این ترسید که تلاقی نگاهش , این نگاه تازه و داغ را فراری بدهد
همانطور مثل هر روز , طبق یک عادت مداوم تکراری , با چشم هایی رو به پایین , مسیر هر روزه ش را, در امتداد مقصد هر روزه , ادامه داد .
در ذهنش زندگی شبیه آدامس بی مزه ای شده بود که طبق اجبار , فقط باید می جویدش                                                               
تکرار , تکرار و تکرار
سنگینی نگاه تا وقتی که در خونه را بست , تعقیبش کرد
پشتش رابه در چسباند و در سکوت آشنای حیاط خانه , به صدای بلند تپیدن قلبش گوش داد
برایش عجیب بود , عجیب و دلچسب
***
از عشق می نوشت و به عشق فکر می کرد
ولی هیچوقت نه عاشق شده بود و نه معشوق
در ذهن خیالپردازش , عشق شبیه به مرد جوانی بود
مرد جوانی با گیسوان مشکی مجعد و پریشان و صورتی دلپذیر و رنگ پریده
پنجره رو به کوچه اتاقش را باز کرد
انتهای کوچه , همان درخت کاج قدیمی , همان دیوار کاه گلی , همان تیر چوبی چراغ برق بود و … دوباره نگاه کرد
تمام آن چیزها بود و یک غریبه
***                                                 
مرد غریبه در انتهای کوچه قدم می زد و گهگاه نگاهی به پنجره باز اتاق او می انداخت
صدای قلبش را بلند تر از قبل شنید ,
احساس کرد صدای قلبش با صدای قدم زدنهای مرد گره خورده
پنجره رابست و آرام در حالیکه پشتش به دیوار کشیده می شد روی زمین نشست
زانوانش را در بغل گرفت و به حرارتی که زیر پوستش می دوید , دلسپرد
***
تنهایی بد نیست                               
تنهایی خوب هم نیست
کتابهای در هم و ریخته و شعر های گفته و ناگفته
خوبیها و بدیها
سرگردانی را دوست نداشت
بیرون برف می بارید و توی اتاق باران
با خودش فکر می کرد : تموم اینا یک اتفاق ساده بود , اتفاق ساده ای که تموم شد .
سعی کرد بخوابد
قطره های اشکش را پاک کرد و تا صبح صدای دلنشین قدم زدنهای مرد غریبه را در ذهنش تکرار کرد .
***
روز بعد , تازه بود                           
با احساسی تازه و نو , متفاوت از روزهای قبل
صورتش را در آینه مرور کرد و روژ کم رنگ سرخ , به لبهایش مالید
بیرون همه جا سفید بود
انتهای کوچه کمی مکث کرد
با خودش گفت , همینجا بود , همینجا راه می رفت
سرش را پایین انداخت و مسیر هر روزه را در پیش گرفت
زیر لب تکرار می کرد : عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس                     
***                            
ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار .. و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید
***                                          
نیاز به دوست داشتن ,
نیاز به دوست داشته شدن ,
نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل
نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها
و نیاز و نیاز و نیاز
چیزی در درونش خالی شده بود و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش
تلاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی
تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود
می ترسید
می ترسید از اینکه توی اتوبوس کسی صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود .
***
مرد غریبه همه جا بود
با نگاه نافذ مشکی و شالگردن قهوه ای اش
و نگاه سنگین تر , و حرارت بیشتر
بعد از ظهر های داغ تابستان را به یادش می آورد در سرمای سخت زمستان
زمستان … تنهایی
سرمای سخت زمستان تنهایی
و بعد از ظهر ها تا غروب
انتهای کوچه بود و صدای قدم زدن های مرد غریبه
و شب .. نگاه عطشناک او بود و رد گام های غریبه بر صفحه سفید برف
***                           
روزهای تازه و جسارت های تازه تر
و سایه کم رنگ آبی پشت پلک های خمار
و گونه هایی که روز به روز سرخ تر می شد
و چشم هایی که دیگر زمین را , و تکرار را جستجو نمی کرد
چشم هایی که نیازش
نوازش های گرم همان نگاه غریبه .. نه همان نگاه آشنا شده بود
زیر لب تکرار می کرد : - آی عشق .. آی عشق .. آی عشق
***
شکستن فاصله شبیه شکستن شیشه خانه همسایه ای می ماند که نمی دانی تو را می زند یا توپت را با مهربانی پس می دهد
چیزی بیشتر از نگاه می خواست
عشق , همان جوان رنگ پریده با موهای مشکی مجعد توی خواب هایش
جای خودش را به مرد غریبه داده بود
و حالا عشق , مرد غریبه شده بود
با شال گردن قهوهای بلند و موهای جوگندمی آشفته
و سیگاری در دست
دلش پر می زد برای شنیدن صدای عشق
صدای عشقش
مرد غریبه هر روز بود
و هر شب نبود
***
برف می بارید
شدید تر از هر روز
و او , هوای دلش بارانی بود
شدید تر از هر روز
قدم هایش تند بود و نگاهش آهسته
با خودش فکر می کرد , اینهمه آدم برای چه
آدم های مزاحمی که نمی گذاشتند چشمانش , غریبه را پیدا کند
غریبه ای که در دلش , آشنا ترینش بود
سایه چتری از راه رسید و بعد …
- مزاحمتون که نیستم ؟
صدای شکستن شیشه آمد
غریبه در کنارش بود
صدایی گرم و حضوری گرم تر
باور نمی کرد
هر دو زیر یک چتر
هر دو در کنار هم
- نه , اصلا , خیلی هم لطف کردین
قدم به قدم , در سکوت , سکوت !!!….. نه فریاد
آی عشق .. ای عشق … آی عشق , تو چه ساده آدم ها را به هم می رسانی .. و چه سخت
کاش خیابان انتهایی نداشت
بوی عطر غریبه , بوی آشنایی بود , بوی خواب و بیداری
- سردتون که نیست
- نه .. اصلا
دو بار گفته بود ” نه اصلا ”
از خودش حجالت می کشید که زبانش را یارایی برای حرف زدن نبود
سردش نبود , داغش بود
حرارت عشق , تن آدم را می سوزاند
غریبه تا ابتدای کوچه آمد
ابتدای کوچه ای که برای او , انتهایش بود
- ممنونم
نگاه در نگاه , کوتاه و کوبنده
- من باید ممنون باشم که اجازه دادید همراهتون باشم
آرامش , احساس آرامش می کرد و اضطراب
آرامش از با هم بودن و اضطراب از از دست دادن
- خدانگهدار
قدم به قدم دور شد
به سوی خانه , غریبه ایستاده بود و دل او هم , ایستاده تر
در را گشود و در لحظه ای کوتاه نگاهش کرد
غریبه چترش را بسته بود
***
بلوغ تازه , پژمردن جوانه های پیچک تنهایی
تب , شب های بلند و خیال پردازیهای بلند تر
” اون منو دوست داره .. خدای من .. چقدر متین و موقر بود … ”
از این شانه به آن شانه .. تا صبح .. تا دیدار دوباره
***
خیابان های شلوغ , دست ها ی در جیب و سرهای در گریبان
هر کسی دلمشغولی های خودش را دارد
و انتظار , چشم های بی تاب و دل بی تاب تر
” پس اون کجاست ”
پرده به پرده آدم های بیگانه و تاریک و دریغ از نور , دریغ از آشنای غریبه
” نکنه مریض شده .. نکنه … ”
اضطراب و دلهره , سرگیجه و خفقان
عادت نیست , عشق آدم را اینگونه می کند
هیچکس شبیه او هم نبود , حتی از پشت سر
” کاش دیروز باهاش حرف می زدم , لعنت به من , نکنه از من رنجیده … ”
اشک و باران , گریه و سکوت
واژه عمق احساس را بیان نمی کند
واژه .. هیچ کاری از دستش بر نمی آید .
***
انتهای کوچه ساکت
پنجره باز
هق هق های نیمه شب
و روزهای برفی
روزهای برفی بدون چتر
” امروز حتما میاد ”
و امروز های بدون آمدن
***
بدست آوردن سخت است , از دست دادن کشنده , انتظار عذاب آور
غریبه , نه آمده بود , نه رفته بود
روزها گذشت , و هفته ها و .. ماه ها
بغض بسته , پنجه های قطور تنهایی بر گردن ظریفش گره خورده بود
نه خواب , نه بیداری
دیوانگی , جنون … شاید برای هیچ
” اون منو دوست داشت … شایدم … ”
علامت سئوال , علامت عشق , علامت ترید
پنجره همیشه باز .. و انتهای کوچه همیشه ساکت … همیشه خلوت
آدم تا چیزی را ندارد , ندارد
غم نمی خورد
تا عشق را تجربه نکند , عاشقی را مسخره می پندارد
و وای از آن روزیکه عاشق شود
***
پیچک زرد و چسبناک تنهایی در زیر پوستش جولان می داد
و غریبه , انگار برای همیشه , نیامده , رفته بود
مثل سرخی گونه هایش , برق چشمان درشتش و طراوتش و شادابی اش
نگاهش از پنجره به شکوفه های درخت گیلاس همسایه ماسید
اگر او بود …
اما .. او … شش ماه بود که نبود
گاهی وقت ها , امید هم , نا امید می شود
زیر لب زمزمه کرد : ” عشق دروغه , مسخره اس , بی رحمه , داستانه , افسانه اس
از به هیچ به پوچ رسیدن
تجربه کردن درد دارد
درد عاشقی
و تمام اینها را هیچ کس نفهمید
دلی برای همیشه شکست و صدایش در شلوغی و همهمه آدم ها , نه … آدمک ها .. گم شد .
***
صدای در , و پستچی
- این بسته مال شماست
صدای تپیدن دلش را شنید , مثل آن روزها , محکم و متفاوت
درون بسته یک کتاب بود
” داستان های کوتاهی از عشق ”
پشت جلد , عکس همان غریبه بود , با همان نگاه ,
قلبش بی محابا می زد , و نفس هایش تند و از هم گسیخته
روی صفحه اول با خودکار آبی نوشته شده بود
” دوست عزیز , داستان سیزهم این کتاب را با الهام از ارتباط کوتاهمان نوشته ام , امیدوارم برداشت های شخصی ام از احساساتت که مطئنم اینگونه نبوده است ببخشی , به هر حال این نوشته یک داستان بیشتر نیست , شاد باشی و عاشق ”
احساس سرگیجه و تهوع
” ارتباط کوتاهمان !!! ”
انگشتانش ناخودآگاه و مضطرب کتاب را جستجو می کرد ,
داستان سیزدهم :
(( درد عاشقی ))
هر نگاه بستگی به احساسی که در آن نهفته است , سنگینی خاص خودش را دارد

و نگاهی که گرمای عشق در آن نهفته باشد , بدون انکه احساس کنی , تنت را می سوزاند
اولین بار که سنگینی یک نگاه سوزنده را احساس کرد

…………………………………..
…………………………
……………….
…….
.***
آهسته لغزید
سایش پشت بر دیوار
سقوط
و دیگر هیچ …..

       





[+] نوشته شده توسط غزل در 20:13 | |

(¯`¤.For my love.¤´¯)
 

(´´•.¸(´´•.¸ ¸.•´´) ¸.•´´)
« Only For My Love»
(¸.•´´(¸.•´´ ´´•.¸)´´ •.¸)
¸.•´
( ´•.¸
´•.¸ )
¸.•)´
(.•´
´*.
*´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ ***** دوسش داشتم 
________xxxxxxxxx______xxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxx___xxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxx_xxxxxxxxxxxxxx
_____xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_______xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
_________xxxxxxxxxxxxxxxxxxxxxx
____________xxxxxxxxxxxxxxxxx
_______________xxxxxxxxxxxx
_________________xxxxxxxxx
__________________xxxxx
___________________xxxx
___________________xxx
__________________xx
_________________x
______________ عاشقش بودم
_____________ عشق یعنی دیده بر در دوختن
________ عشق یعنی در فراقش سوختن
__________ عشق یعنی انتظارو انتظار

(´´•.¸(´´•.¸ ¸.•´´) ¸.•´´)
عشق یعنی سوختن یا ساختن


 (¸.•´´(¸.•´´ ´´•.¸)´´ •.¸)

عشق یعنی زندگی را باختن
¸.•´
( ´•.¸
´•.¸ )
¸.•)´
(.•´
´*.
*´¨)
¸.•´¸.•*´¨) ¸.•*¨)
(¸.•´ (¸.•´ ***** عشق یعنی ...
____________________________
________آدما از آدما زود سیر میشن
_____آدما از عشق هم دلگیر میشن
_____آدما رو عشقشون پا می زارن
_____آدما ، آدمو تنها می زارن
______منو دیگه نمی خوای خوب می دونم
_______تو کتاب دلت اینو می خونم
_________یادته اون عشق رسوا یادته
___________اون همه دیوونگیها یادته
________________________آدما ،آخ آدمای روزگار
______________________چی می مونه از شما ها یادگار
___________________من از اون قلب دو رو خسته شدم
___________________نمی خوای بمونی توی این خونه
__________________چشم تو دنبال چشمهای اونو
_________________همه حرفهای تو یک بهونه است
______________ اون جهنم که می گن این خونه است
_____________________________________________

         

 

           

____    66868686849840327946___ 
_______________575654&________
_______________7634566_________
_______________5643565_________
_______________7645487_________
_______________4863133_________
_______________4689461_________
_______________8745879_________
________56556789567893789378___
________46387354561816181318___
________56867893758765987689___
_______________________________
_______________________________
_______________________________
___1722545325981_______________
_2125445335332588______________
741353322222221388_____________
4523322222222211246_____________
03233222222222221111222223499____
6412222222222222233555555532508___
29122222222222222222333332332188__
_83122222222222222222222222217288_
_6911222222222222222222222221__485
__831122222222222222222222227__388
__58212222222222222222222211___088
___80172222222222222222227____888_
____867222222222222221______0888__
____18512222222211_______488886___
_____887777__________68888887___
______88________508888888______
_______85488888888885_________
______________________________
______________________________
______________________________
___56546_____________78768____
___67887_____________67678____
___68699_____________89899____
___68787_____________74486____
___46786_____________87766____
___78641_____________87545____
___54584_____________48672____
____7978_____________4664_____
____7899_____________7456_____
_____789_____________890______
______90_____________78_______
_______90___________90________
________907_______799_________
__________809___899___________
____________89004_____________





[+] نوشته شده توسط غزل در 20:24 | |

(¯`¤.لحظه های تازه.¤´¯)

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

         





[+] نوشته شده توسط غزل در 18:5 | |

(¯`¤.مدیر و منشی.¤´¯)

مدیر به منشی میگه برای یه هفته باید بریم مسافرت کارهات رو روبراه کن

منشی زنگ میزنه به شوهرش میگه: من باید با رئیسم برم سفر کاری, کارهات رو روبراه کن

شوهره زنگ میزنه به دوست دخترش, میگه: زنم یه هفته میره ماموریت کارهات رو روبراه کن

معشوقه هم که تدریس خصوصی میکرده به شاگرد کوچولوش زنگ میزنه میگه: من تمام هفته مشغولم نمیتونم بیام

پسره زنگ میزه به پدر بزرگش میگه: معلمم یه هفته کامل نمیاد, بیا هر روز بزنیم بیرون و هوایی عوض کنیم

پدر بزرگ که اتفاقا همون مدیر شرکت هست به منشی زنگ میزنه میگه مسافرت رو لغو کن من با نوه ام سرم بنده

منشی زنگ میزنه به شوهرش و میگه: ماموریت کنسل شد من دارم میام خونه

شوهر زنگ میزنه به معشوقه اش میگه: زنم مسافرتش لغو شد نیا که متاسفانه نمیتونم ببینمت

معشوقه زنگ میزنه به شاگردش میگه: کارم عقب افتاد و این هفته بیکارم پس دارم میام که بریم سر درس و مشق

پسر زنگ میزنه به پدر بزرگش و میگه: راحت باش برو مسافرت, معلمم برنامه اش عوض شد و میاد

مدیر هم دوباره گوشی رو ور میداره و زنگ میزنه به منشی و میگه برنامه عوض شد حاضر شو که بریم مسافرت !!!





[+] نوشته شده توسط غزل در 11:43 | |

(¯`¤جاده.¤´¯)

یاد گریه کردنامو هنوز تو داری به خاطر

یاد اون قطره های اشک پشت راه تو مسافر

مسافر مردی نکردی که منو تنها گذاشتی

میون گرگای وحشی منو بی پناه گذاشتی

مسافر اروم تو رفتی از کنا ر دل عاشق

داشتم بهت نگاه میکردم توی باغهای شقایق

مسافر هرچی که گفتم اخه من دوست دارم گل

تو فقط لبخند سردی روی لبهات بستی ای گل

مسافر تو این همه سال با همین پاهای خسته

با همین دستای بستم با همین دل شکسته

دویدم تند توی جاده تا جلو پاهات بمیرم

بگم ای گل قشنگم اگه تو بگی میمیرم

گل من انقدر عجولی که راه و تندی تو رفتی

هرچی من صدات میکردم که نرو بمون تو رفتی

ولی تو همش میگفتی نمیخوام که باز بمونم

اخه این دلم اسیره پیش تو نه جای دیگه

اره ای گل قشنگم دل من همونجا خشکید

با همون حرفی که گفتی پاهام تو جاده میلرزید

یادته اون روز اخر چی بهم گفتی عزیزم

گفتی که تا زنده هستم پای هیشکی من نشینم

تو به من گفتی تو اون روز عشق واقعی ندیدم

پس تو هم هیچوقت تو دنیا پای یک گل نشینی بعد

من بهت گفتم با گریه عزیزم من عاشقم من

تو بهم گفتی با خنده عزیزم عاشقی نه بعد

من بهت گفتم خدا رو شاهد عشقم می گیرم

تو بهم گفتی خداییش توی این جاده اسیرم

        

کاش قلبم درد پنهانی نداشت ....

                        سینه ام هرگز پریشانی نداشت....

                        کاش میشد راه سخت عشق را بی خطر پیمود و قربانی نداشت.....

 





[+] نوشته شده توسط غزل در 18:12 | |

(¯`¤.به نام او.¤´¯)

 

فراموشم کردی ولی دلم هنوز تو رو میخواد

ترسم از اینه یه روزی اسمم به خاطرت نیاد

رفتی بگی تموم شدیم آخه دروغ حدی داره

میگی کسی رو نداری پس کی واست گل میاره

رفتن بی بهونتم مثل خودت گریه نداشت

ترس خیانتت ولی عشقمو زنده نمیذاشت

خواستم تا دنبالت بیام اما غرور راهم و بست

حالا فراموشم نکن آخه دلم خیلی شکست

چه روزایی بود عاشقی فلش بک  من و چشات

دستاش تو دستتهok برو خدا پشت و پنات

حالا چرا گریه گلم؟؟؟ دارم میرم آروم بگیر

 یجوری تنهایی میرم دیگه نگی برو بمیر

هنوز میگم خوابه اینا عجیبه یادت نمیاد

آروم دارم داد میزنم دلم هنوز تو رو میخواد

خدا منو نبودنش؟؟؟چیکار کنم  بدون اون

دلم میخواد داد بزنم تو رو خدا نرو بمون

تقدیره ولی دیره خیلی دیره واسه رفتن

میمیره دلم میگیره سخته دردارو نگفتن

رفتی نگفتی عاشقم غصه امونم و برید

 چشات هنوز یادمه که هیچوقت منو نمی ندید

هیچوقت نشد بهت بگم چقدر نگاهتو میخوام

بدون تو نمیتونم نمیمونم آخه هنوز سخته برام

آره هنوز سخته برام شبامو بی تو سر کنم

با این تن خسته ولی هر شب بهت سر میزنم

هنوز حسودی میکنم به اون گلهای قرمز

یادت میاد میگفتی زندگی بی تو هرگز؟؟؟

حالا باید به کی بگم؟؟؟ دردام یکی دو تا نیس

 گریه هامو شنیدی ؟؟ هیچوقت که بی صدا نیس

آخه باید به کی بگم خدا من عاشقش بودم

لعنت به تو بشه یعنی انقده بی ارزش بودم؟؟؟؟

فراموشم کردی ولی دلم بازم تو رو میخواد

دلم به این خوشه هنوز اسمم به خاطرت میاد

    

 

                    

 





[+] نوشته شده توسط غزل در 17:58 | |

(¯`¤.عاشقانه دوستت دارم.¤´¯)

به نام خدایی که غفور است و رحیم                   زندگی بی تو عذابی است وخیم 

 

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

 

تقدیم به تو ای خیال من                                     ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

 

                                        تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

 

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

 

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم .                                                  

 

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

 

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 

 پس:     

 

        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

 

بنابراین:

 

           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :

 

 

 

                                 عاشقانه دوستت بدارم .

 

      





[+] نوشته شده توسط غزل در 18:21 | |

(¯`¤.شبانه.¤´¯)

شبانه شعری چه گونه توان نوشت

تاهم از قلب من سخن بگوید هم از بازوی ام!

شبانه شعری

چه گونه توان نوشت؟

من ان خاکستر سردم که در من

شعله ی همه عصیان هاست........

من ان دریای ارام ام که در من

فریاد همه توفان هاست...........

من ان شراب تاریک ام که در من

اتش همه ایمان هاست...........

اما نیمه شبی من خواهم رفت از دنیایی که مال من نیست از زمینی که بیهوده مرا بدان بسته اند...

عابر بیابان بی کسم ام که از وحشت تنهایی خود فریاد می زند ....

                                    

 

توي دنياتورودارم .....

واسه من همين بس.....

 خوبترين بهترين اون كه بامن همنفس.....

 همين امروزيا فرداتو را ازدست نخواهم داد

 چگونه بگذرم از تو بگويم هرچه باداباد......؟

 دستامون اگركه دوره.....

دلامون كه دور نمي شه.....

 دل من جز بادل تو..... بادلي كه جور نمي شه....

 





[+] نوشته شده توسط غزل در 17:45 | |

دل نوشته هاي پيشين
(¯`¤.دل آدما چطوری میشکنه؟.¤´¯)
(¯`¤.چشماشو بست.¤´¯)
(¯`¤.داستان.¤´¯)
(¯`¤.For my love.¤´¯)
(¯`¤.لحظه های تازه.¤´¯)
(¯`¤.مدیر و منشی.¤´¯)
(¯`¤جاده.¤´¯)
(¯`¤.به نام او.¤´¯)
(¯`¤.عاشقانه دوستت دارم.¤´¯)
(¯`¤.شبانه.¤´¯)
(¯`¤.انقدر دوست دارم که....¤´¯)
(¯`¤.من.¤´¯)
(¯`¤.گریه.¤´¯)
(¯`¤. همسفر.¤´¯)
(¯`¤. بی خداحافظی .¤´¯)
(¯`¤.میدونی.¤´¯)
(¯`¤.دوستت دارم همجو....¤´¯)
(¯`¤.بهش بگین.¤´¯)
(¯`¤.نامه های آخر.¤´¯)
(¯`¤.کوچه.¤´¯)